ميرزا حسن حسينى فسايى
315
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
اين چند شعر را براى او فرستاد : اى دشمنى كه هست خداوند خصم تو * با گوهر پليد ، بزرگيت آرزوست « 1 » پيوسته ظلم و فتنه و تزوير مىكنى * بدبخت ، اين چه سيرت ناپاك و اين چه خوست صد ره شكسته عهد و به يكسو نهاده شرم * هيهات چشمهاى تو از سنگ و رو ، ز روست و شاه منصور برادر شاه يحيى را سركردهء آن سپاه نمود ، چون به ظاهر يزد رسيدند ، شاه يحيى مادر و خواهر خود را كه مادر و خواهر شاه منصور بود به شفاعت روانه خدمت برادر داشت و آنها به ملامت و سرزنش ميانه را صلح دادند كه در مخالفت شاه شجاع موافق باشند و چون اعيان سپاه از اين قرارداد مطلع شدند ، بىرخصت ، به جانب شيراز شتافتند و شاه منصور چون خواست داخل يزد شود « 2 » ، شاه يحيى ، پيغام فرستاد كه يزد مجال شما را ندارد . شاه منصور از غدر برادر در گرداب حيرت افتاد و به جانب استراباد رفت و چون خبر به شاه شجاع رسيد ، خود عازم يزد گرديد و بعد از ورود او ، باز مادر و خواهر شاه يحيى ، خدمت شاه شجاع آمده در مقام تضرع و زارى ، شفاعت آنها مقبول گشته ، از گناه شاه يحيى درگذشت . در كتاب روضة الصفا نوشته است : چون شاه شجاع در مراجعت از يزد به كوشك زرد « 3 » رسيد ، جناب سيادت و افادت انتساب ، امير سيد شريف جرجانى ، جامهاى مانند لباس سپاهيان پوشيده ، خدمت مولانا سعد الدين رسيد كه مردى تيراندازم ، مىخواهم چند چوبه تير در حضور پادشاه بيندازم و پياده در ركاب مولانا سعد الدين تا در بارگاه رسيد مولانا به جناب مير گفت تو در اينجا توقف كن تا اذن دخول ترا حاصل كنم و مولانا داخل شده شاه را در كمال انبساط يافت و استيذان جوان تيرانداز را نموده ، رخصت يافت و جناب سيادت انتساب وارد مجلس شاه گرديد و چون سخن تيراندازى در ميان آمد ، امير سيد شريف ، جزوهاى « 4 » كه از نتايج طبع او مشتمل بر اعتراضات ارباب تصانيف در صنوف علوم بود ، از بغل بيرون آورده به دست شاه شجاع داد و پادشاه بعد از مطالعه آن چون دانست كه امير سيد شريف است ، مراسم تعظيم و تكريم او را به تقديم رسانيده آن جناب را به صلاة كرامند از جامه و نقد و استر و اسبسوارى مخصوص گردانيد و امير سيد را مصحوب خويش به شيراز آورده ، منصب تدريس مدرسه دار الشفاء كه از مستحدثات خاص خود [ او ] بود به او ارزانى داشت « 5 » . در سال 781 : شاه شجاع براى نظم نواحى عراق جانب سلطانيه رفت و نظمى لايق داده ، مراجعت فرموده امير پير على را حاكم شوشتر نمود و امير پير على نواحى شوشتر را منتظم داشته « 6 » با پنجهزار سوار قاصد بغداد شده بر تمامت عراق عرب مستولى گرديد و منابر مسلمانان و وجوه دراهم و دنانير را به نام شاه شجاع موشح و مزين داشت و بعد از چندى ، بغداد را واگذاشت و عود به شوشتر نمود « 7 » .
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 554 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 555 . ( 3 ) . در روضة الصفا ، ج 4 ، ص 555 : ( قصر زرد ) . ( 4 ) . در متن : ( جزوى ) . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 556 . ( 6 ) . در متن : ( داشتند ) . ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 558 .